|
تقدیم به همه عاشقان میلاد...آخرین نگاه تو اولین غم من آخرین نگاه تو بود سخن آخر .....میلاد واقعا دوستی یعنی چه...؟ شاید تو که یک روز بذر کاشتی و یک روز شکوفه ها را می بوسیدی و یک روز هم میوه هایش را چیدی و دست آخر در بهار خزان دیده خزان را هدیه دادی بدانی .... دوستی یعنی چه؟ مگر چه بود این کلمه که با شوق سنگش را بر سر کوبیدم..... من گمان می کردم دوستی هم چون سروی سر سبز است چار فصلش همه اراستگی ست من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست من چه می دانستم سبزه می پژ مرد از بی ابی سبزه یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلب ها از سنگ و اهن اند از دلم رست گیاهی سر سبز سر در اورد و درختی شد نیرو بگرفت این گیاه سر سبز این بر اورد در خت اندوه ست اصل مهر تو بود پاسخی سخت و درشت و مرا غصه این هرگز کشت ...! باور کنيد باور کنيد ، نيروي آدمي ، بي کران است. باور کنيد ،هيچ کاري از اراده آدمي خارج نيست باور کنيد ،که از عشق آفريده شده ايد ، پس عشق را بيافرينيد. باور کنيد ،خورشيد به خاطر شما ، طلوع مي کند. باور کنيد ،خدا هيچگاه از بندگانش نااميد نمي شود ولي بندگان او چرا! باور کنيد ، لايق بودن هستيد. باور کنيد ، که اکنون مهم ترين لحظه است. باور کنيد ، که روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد. باور کنيد ، که شما هم مي توانيد روزنه هاي اميد رادردل تاريکمان روشن کن. قربان همه شما میلاد نظر بدید + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 19:57 توسط میلاد..... |
من به دوستام می سپارم که نظراتون برام بخونن پس برام نظر بدین .
همیشه عاشق کسی بشو که دل بزرگی داشته باشه که اگه خواستی خودتو تو دلش جابدی مجبور نشی خودتو کوچیک کنی .... این مثنوی حدیث پریشانی من استღ بشنو که سوگنامه ویرانی من است امشب نه اینکه نشام غریبانه گرفته امღ بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام گفتم مرو که تیره می شود زندگانی امღ با رفتنت به خاک سیه ممی نشانی ام گفتی زمانه مجال رسیدن نمی دهد ღ بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است ღ معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است دیگر چه جای عشق بازی ست ღ اصلا کدام احمق از این عشق راضی ست این عشق نیست فاجعه قرن آهن است ღ من بودنی که عاقبتش نیست بودن است حالا بهحرف های غریبت رسیده ام ღ فهمیده ام کهخوب تو را بد شنیده ام حق با تو بود از غم غربت شکسته ام ღ بگذار صادقانه بگویم چه خسته ام ....... + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 19:50 توسط میلاد..... |
دلم به بودنت خوشه دلم به ديدنت خوشه ---------------------------------------------------
من که مي دانم شبي عمرم به پايان ميرسد
---------------------------------------------------
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 19:28 توسط میلاد..... |
ای سلطان سرزمین پهناور دل کوچکم !
راز عشق در اين است كه بيشتر با نگاه حرف بزني زيرا چشم ها پنجره هاي روح هستند اگر هنگام صحبت كردن از نگاه استفاده كني مثل آن است كه پنجره ها را با پرده هاي زيبايي بيارايي و به خانه گرما و جذابيت بخشي دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني. دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني. دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني. دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني. دوستت دارم چون به يک نگاه،عشق مني تغيير دنيا بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است: كودك كه بودم ميخواستم دنيا را تغيير دهمبزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم.بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم.در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم.اينك كه در آستانه مرگ هستم ميفهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم،شايد ميتوانستم دنيا را هم تغيير دهم + نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 22:36 توسط میلاد..... |
مرا مي شناسي غريبه؟ مرا مي شناسي؟ منم شب نشين شبانه، مرا مي شناسي؟ منم سينه سوز زمانه،مرا مي شناسي؟ مرا مي شناسي غريبه؟ منم عاشق و مرغ تنها،مرا مي شناسي؟ منم راهب ديرغم ها،مرا مي شناسي؟ من از راويان سكوتم،مرا مي شناسي؟ من از سرزمين كبودم مرا مي شناسي؟ مرا مي شناسي غريبه؟ مرا مي شناسي ؟ مرا از سيه روزيم مي شناسي؟ مرا از غم؟ مي شناسي؟ توگر غم شناسي مرا مي شناسي! اگر بي لباسش مرا مي شناسي اگر؟ ناشناسي مرا مي شناسي اگر خانه ي غصه را در دل خود بسازي،مرا مي شناسي اگر گنج زندان نوازي مرا مي شناسي اگر شام را به صبح سازي مرا مي شناسي اگر بر سيه روزي خود بنازي،مرا مي شناسي مرا مي شناسي،مرا مي شناسي غريبه،مرا مي شناسي... + نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 22:28 توسط میلاد..... |
|
| ||||||